به جاودانگي چشمانت
ايمان بايدآورد
و به سوگند لباني كه
عظمت آفرينش را در بوسه اي مكرر مي كند.
آغوشت
حريمي كه آفتاب را مديون خويش مي سازد،
و بازوانت
سايه ساري
كه ذهن كوچك من
آرامش را در خنكاي آن تفسيري دوباره مي كند.
سخن كه ميگويي
كلمات
در پرده ي صداي تو نواخته مي شوند،
و آنگاه كه مي خندي،
تمام خدايگان احسنت بر لب
از عرش كبريايي خويش به زير مي آيند
تا شكوه خلقتت را به تماشا بنشينند.
نگاهت
آيينه اي كه تمام قد عشق را
از ازل بر من تابانيده،
و دستانت
نهايت زندگي ست
آنگاه كه گيسوان پريشان انديشه ام را
به نوازشي
گرفتار ميكني.
نوشته شده توسط
گریستم!
چونان که ابری از تلنگر اندوه خداوندگاران !
از آن عشق
که چون افیونی بند بند تنم را از هم می گسست.....
نوشته شده توسط